تبليغاتX
نصیحت
خانه | آرشيو | پست های قدیمی | پست الکترونيک | پروفايل
این تنها یک نظر شخصی است

گوش زن و چشم مرد تکامل یافته تر از مغزشان است .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 21:41 | 
از سال آینده
وی افزود برای جلوگیری از زیرمیزی از سال آینده پرداخت رشوه رسمی خواهد شد !
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 15:57 | 
کنکور
میشه بگید عامل موفقیت شما در کنکور چی بوده؟ اول توکل به خدا ،دوم تلاش خودم و پدر و مادر فداکارم،یه ۴۰٪ هم سهمیه ی ناقابل بسیج و یه کوچولوی ۶۰٪ ای هم سهمیه ی خوش خدمتی در محضر بزرگان....
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 22:57 | 
دروغ
بیشتر آدم‌ها دروغ میگویند، فقط آن‌هایی که بلد نیستند دروغ بگویند می‌ شوند دروغگو، خالی‌بند و…
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 14:40 | 
نوشته های زیبا 72
در آزمون درسی مدرسه شیوانا یکی از شاگردان نتوانست نمره قبولی را بدست آورد و نفر آخر شد. او از این بابت خیلی ناراحت بود. مضاف بر اینکه بقیه شاگردان نیز سربه سرش می گذاشتند و دائم او را نفر آخر صدا می زدند. او غمگین و ناراحت به درختی گوشه حیاط مدرسه تکیه داده بود و به دیوار روبرو خیره شده بود. شیوانا ناراحتی شاگردش را دید. نزد او رفت و کنارش روی زمین نشست و از او پرسید: "از اینکه نفر آخر شدی خیلی ناراحتی!؟" شاگرد گفت: "آری استاد! هیچ فکر نمی کردم آخرین نفر شدن اینقدر سخت باشد. بخصوص اینکه دلیل این کوتاهی هم نه به خاطر نفهمیدن درس بلکه به خاطر تنبلی و بازیگوشی بود. این حق من نبود که نفر آخر شوم. ولی به هر حال تنبلی کار خودش را کرد و آن اتفاقی که نباید بیافتد افتاد." شیوانا گفت: "همیشه در هر آزمونی یک نفر هست که کمترین نمره را می گیرد و نفر آخر می شود. آن یک نفر از این بابت همیشه خیلی غصه دار می شود و برای مدتی احساس ناخوشایندی را در وجود خود حس می کند، که حس ناخوشایند برای بعضی حتی غیر قابل تحمل و عذاب آور است. تو اکنون با نفر آخرشدن نگذاشتی که این حس بد سراغ بقیه دوستانت در مدرسه برود. پس از این بابت تو به یکی از بچه های ضعیف این مدرسه کمک کردی. شاید اگر اینجوری به مساله نگاه کنی، ناراحتیت قابل تحمل تر شود. در اوج شکست هم همیشه می توان دلیلی برای آرامتر شدن پیدا کرد. مهم این است که این دلیل را خودت پیدا کنی و نگذاری غم بیش از حد بر وجودت غلبه کند. بلکه برعکس شکست تلنگری شود برای اینکه با انگیزه ای چند صد برابر قبل تلاش کنی." شیوانا این را گفت و از کنار شاگردش دور شد. شاگرد هنوز آنجا نشسته بود، اما دیگر مثل قبل زیاد ناراحت نبود!
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 2:14 | 
جالب است
جالب اینجاست که دقیقا 10 تا پست آخرم برای همه سوء تفاهم ایجاد کرده . در صورتی که هیچ کدوم از افرادی که باید به خودشون می  گرفتن . متوجه نشدن ! ولی اونایی که اصلا در موردشون ننوشتم فکر کردن منظورم ...


پ.ن 1: نباید هر پستی رو در این وب ارسال کرد . چون بیشتر مخاطب هاش متاسفانه آشنا هستند !
پ.ن 2: دقت کنید که همکار و دوست فرق داره ! (همکار به کسی گفته می شه که باهاش تو یه مکان ثابت کار می کنیم .)


|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 23:25 | 
امروز 2
امروز داشتم با یکی از همکارا صحبت می کردم بعد از کلی گفتگو داشتم میرفتم . گفت قربونت برم .

منم طبق عادت گفتم انشاالله 


پ.ن 1: D:

پ.ن 2: نمی دونم متوجه شد یا نه !


|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 0:24 | 
نوشته های زیبا 71
فاصله دخترک تا پيرمرد يک نفر بود، روي نيمکتي چوبي، روبروي يک آبنماي سنگي. پيرمرد از دختر پرسيد: - غمگيني؟ - نه. - مطمئني؟ - نه. - چرا گريه مي کني؟ - دوستام منو دوست ندارن. -چرا؟ - چون قشنگ نيستم - قبلا اينو به تو گفتن؟ - نه. - ولي تو قشنگ ترين دختري هستي که من تا حالا ديدم. - راست مي گي؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پيرمرد رو بوسيد و به طرف دوستاش دويد، شاد شاد. چند دقيقه بعد پيرمرد اشک هاشو پاک کرد، کيفش رو باز کرد، عصاي سفيدش رو بيرون آورد و رفت...
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 12:37 | 
گفتگو
بعد از مدتها گفتگو با یک دوست قدیمی می تواند جالب باشد و هیجان انگیر .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2:57 | 
عدد
آن عدد را که فراموش نکرده ایی ؟!

پ.ن : ناشناس !

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2:51 | 
همیشه
همیشه وقتی فکر می کنی همه چیز رو به راست . تقدیر کار خودش رو شروع میکنه .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2:45 | 
پولی
اگه یاهو هم خدماتش رو پولی می کرد مجبور نبودیم روزانه بیش از 100 آف بی ربط و محتوی بخونیم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2:44 | 
علایم

 لطفا از علایم نگارشی درست و به جا استفاده کنیم . (در جملات خبری از علامت سوال استفاده نکنید!).

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2:39 | 
خلاق !
داشتم به این فکر میکردم که ایرانی ها چقدر ذهن خلاقی دارن . البته بیشتر تو ضمینه ساخت جوک (joke) !

برای نمونه چند روز بیشتر از پرتاب ماهواره امید نمیگذره ولی روزانه بیش از 10 جوک جدید براش ساخته میشه وبه صورت آف لاین و اس ام اس به دست همه میرسه ! 

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2:32 | 
پ.ن : پست امروز
نمیدانم چرا این چند پست اخیر نیازمند پی نوشت می شوند ! اما هر پستی علتی دارد و نشانه تجربه یی ست .

تو این چند ماهه با افراد زیادی آشنا شدم . افراد ساده و معمولی هم نبودن ! یعنی تا قبل از این اینطور فکر می کردم . در هر صورت به نقاط ضعف جالبی در این افراد پی بردم . و پست هایی هم ارسال کردم و خواهم کرد .

نظرات دوستان هم همه قابل احترام هستند و ارزش بررسی رو دارن. البته این خیلی خوبه که از طرز انتخاب جملات بعضی از بازدید کنندگان (مثلا ناشناس !) می تونم شناساییشون کنم . برای نمونه این آخرین نظر که ما رو به بد فهمیدن متهم کرد . کار 20 بود (البته اسمش رو طوری نوشتم که فقط خودش متوجه بشه :د ). 

نظر جالبی داد ولی به دلیل ذهنیتی که از افرادی خاص دارم در حال حاضر نمی تونم پست "امروز" رو بازنویسی کنم .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 2:21 | 
صبور باشید اما ...
صبر و تحمل موقعی خوب است که اصل مشروعی داشته باشد وگرنه در مقابل حق کشی و تبعیض و بیدادگری صبر تعبییر می شود به ضعف و ضعف مقدمه فنا است.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 0:34 | 
سخن 412
ما به زودي بنياد اخلاق را از دست مي دهيم. ما از مذهب دست كشيده ايم. هيچ چيز مانند مذهب نمي تواند بر اخلاق چيره شود. به عنوان مثال يك فرد مذهبي نمي تواند خائن، ظالم يا هرزه باشد. و تمايل دارد در راه خدا قدم بردارد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 0:32 | 
امروز
در زندگی انسان هایی هم هستند که فقط خوب حرف می زنند !

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 23:22 | 
سخن 411

صلح ابدی جنگی بزرگ می طلبد.

( آدولف هیتلر )

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:32 | 
شاد بودن

شادترین افراد، لزوماً بهترین چیزها را ندارند فقط از آنچه که دارند بهترین استفاده را می‌کنند .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:30 | 
خراب
می گویند : هیچ چیز واقعا خراب نیست!
 حتی ساعتی كه از كار افتاده ، دو بار در روز زمان را درست نشان میدهد...

پ.ن : البته نه هر ساعتی (فقط ساعت عقربه ایی).

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:29 | 
تصمیم بزرگ !
بعد از خط خطی کردن پست (سخن 407) تصمیم گرفتیم . دیگر پست تکراری ارسال نکنیم . حتی برای بررسی حافظه بازدید کنندگان !

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:26 | 
پ.ن پست 407
برای بررسی حافظه و دقت بازدیدکنندگان بد نیست گاهی پست تکراری ارسال کنیم !

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 20:7 | 
سخن 410
هر چقدر كارتان را بهتر انجام دهيد، خودتان را بيشتر دوست خواهيد داشت و اعتماد به نفس تان نيز بيشتر خواهد شد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 3:14 | 
سخن 409

ما كمتر به ياد مي آوريم كه معلم ما به ما چه آموخته، اما كمتر از ياد مي بريم كه ما را چقدر دوست داشته است.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 3:10 | 
سخن 408
در انتخاب دوست شتاب نكنید و با شتاب نيز از آنان روي مگردانید.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 3:8 | 
سخن 407
كسي را كه دوست داري رهايش كن؛ اگر سوي تو بازگشت از آن توست و اگر بازنگشت، از ابتدا براي تو نبوده است. (ويليام شكسپير)
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 3:2 | 
سخن 406
تعارف و خوش آمدگويي، چيزي مانند بوسيدن از روي چادر است !

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 2:59 | 
سخن 405
ايمان داشته باش كه كوچكترين محبت ها از ضعيف ترين حافظه ها پاك نمي شوند. (ويكتور هوگو)
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 2:58 | 
نوشته های زیبا 70
صبح زود حدود ساعت 7 بود. مادري مهربان براي بيدار کردن پسرش به اتاق او رفت. مادر: پسرعزيزم بلند شو . وقت رفتن به مدرسه است . پسر: اما مامان ، من نمي خوام برم مدرسه. من مدرسه را دوست ندارم . مي خوام بازم بخوابم . مادر: دو دليل به من بگو که نمي خواي بري مدرسه ؟ پسر: يکي اينكه همه بچه ها از من بدشون مي ياد و دوم همه معلم ها از من بدشون مي ياد . مادر: اُه خداي من ! اين که دليل نمي شه. زود باش تو ‏بايد بري به مدرسه. پسر: پس مامان دو دليل برام بيار که من بايد برم مدرسه ‏مادر : اول اينکه ، تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم : اينکه تو مدير اون مدرسه هستي
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 21:38 | 

Designing & Supporting Tools By Arash RJ

Locations of visitors to this page


Clicky Web Analytics

Clicky

PageRank

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها و سایت ها

ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها