تبليغاتX
نصیحت
خانه | آرشيو | پست های قدیمی | پست الکترونيک | پروفايل
ياد

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد [0]

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:38 | 
خواستن
انسانها را آنگونه كه هستند بخواهيم نه آنگونه كه مي خواهيم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:37 | 
سخن 433
خوشبخت ترين افراد كسي است كه دانش و حكمت ديگران را قدر بداند و از خوشبختي ديگران احساس خوشحالي كند.

(گوته) (فیلسوف و شاعر آلمانی)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:3 | 
سخن 434
وقتي زندگي صد دليل براي گريه كردن به تو نشون مي ده، تو هزار دليل براي خنديدن به اون نشون بده.

(چارلي چاپلين) (فیلمساز و کمدین انگلیسی)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:3 | 
کاغذ ديواری 1

اولین تصویر "کاغذ ديواری" در دو اندازه

600×800

768×1024

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:43 | 
سخن 432
من به هيچ وجه اجازه نمي دهم كه شرايط مرا نااميد كند. سه چيز لازم براي رسيدن به يك هدف با ارزش عبارت است از : كار ، استقامت و عقل سليم.
(توماس اديسون)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:1 | 
نوشته های زیبا 79

رابرت داینس زو  قهرمان ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه ، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح! خبر جالبی برات دارم، آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده. اون به تو کلک زده دوست من!

رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا را شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه"

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:15 | 
نوشته های زیبا 78

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند.
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد! او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟

بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند. یکی از بچه ها گفت:"من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند."

یکی دیگر گفت:"شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش می دهد."

هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:"این دست چه کسی است، داگلاس؟"

داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:"خانم معلم، این دست شماست."

معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.


پ.ن:  آیا تا به حال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:12 | 
افکار
انسان های کوچک ، محدود بودن ذهن خود را به نام دنیا تمام می کنند .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:7 | 
لذت ؟
با چه علاقه ایی زمان را نابود می کنند ، گاه جشن میگیرند و گاه ...

پ.ن : تماشاگران فوتبال !

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:5 | 
ثبات
انسان جالبی بود ، که نمی توانست جالب بماند .


پ.ن : بعضی ها هیچ تلاشی برای خوب بودن نمی کنند .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:47 | 
تکرار
کار هایی را می کنند که قرن هاست ، مردم آن را تکرار می کردند و حال نیز .... 

چه سودی دارد این تکرار ها ؟


پ.ن : و خداوند خوب می داند چگونه زمان را بگیرد ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:42 | 
سخن 431

كارهاي بزرگ از دست ما برنمي آيد، اما مي توانيم با عشقي بزرگ، كارهاي كوچكي انجام دهيم.

(مادر ترزا)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:53 | 
هرگز
شما هرگز چیزی را از دست نمی دهید ، بلکه تنها آن را پس می دهید.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:49 | 
سخن 430

دو چيز اندوه را از بين مي برد: يكي ديدار دوستان و ديگر، سخن دانايان و خردمندان. (ارسطو)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:48 | 
هیچ استادی دوست ندارد...
بدترين پاداش يك استاد اين است كه دانشجويانش تا ابد شاگرد وي باقي بمانند.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:45 | 
نوشته های زیبا 77
قطره آبي در حال پيوستن به درياچه‌اي بود، اندكي ايستاد و گفت:

اي تمام زيبايي، اي همه عظمت كه در آرزوي پيوستن به تو بودم، مرا نيز جزيي از وجود خود كن كه به عظمت و زيبايي تو افزوده خواهد شد. درياچه از روي تكبر نيشخندي زد و با طعنه‌زباني گفت: تو قطره‌آبي كوچك هستي و چقدر ناداني! تو چه تأثيري بر عظمت و زيبايي من خواهي داشت؟ قطره آب دلشكسته، آهي كشيد و رفت، قطره‌هاي ديگر كه دلخور و غمگين شدند از درياچه به نزد خدا شكايت بردند و خواستند درياچه را ترك كنند. خدا آفتاب و باد را فرستاد و همه قطره‌ها را به جايي ديگر برد. چيزي نگذشت كه همه عظمت و زيبايي درياچه تا اعماق قلبش خالي شد و اكنون فقط خاطره‌اي از آن درياچه باقي مانده است.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:50 | 
بعضی ها
همه را به چشم خودتان نبینید ، چون آنگاه همه بد خواهند شد !


مخاطب : افراد بدبین.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:40 | 
شکر
مردم ساده را دوست دارم . چه خوب باشی چه بد پشت سرت حرف خواهند زد. یا کارت خودنمایی می شود یا بی رحمی و .... 


پ.ن : و خداوند می داند و شما ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:30 | 
چرا
چرا با وجود تمامي آيينه هاي جهان باز هم هيچكس قادر نيست حقيقتاً بداند به چه شكلي در نظر مي آيد؟
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:26 | 
جالب بود
بعضی ها واقعا نظرات زیبایی میدن ، افسوس که [ نظر خصوصی ]  هست و نمیشه تاییدشون کرد.  


پ.ن 1: بالاخره یکی جرعت کرد تو بخش نظرات اسمشو بنویسه . به امید روزی که همه اسم و فامیلشون رو بنویسن .

پ.ن 2: از افرادی که منو میشناسن به سوال داشتم ، و جدا" دنبال جوابش هستم : من واقعا مظلومم یا مظلوم نمایی می کنم ؟ (سوال یکی از بازدید کنندگان بود ولی حالا شده سوال من)


|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:1 | 
عالیه
از آدم هایی که نظراتشون رو راحت می نویسم یا میگن ، خیلی خوشم میاد . بهتر از اینه که پشت سر ....

پ.ن : باز هم ممنونم .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:54 | 
خوبی
اگر آدم خوبی با تو بدی کرد،چنان وانمود کن که نفهمیده‌ای. او توجه خواهد کرد و مدت زیادی مدیون تو خواهد بود....
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:14 | 
نوشته های زیبا 76

پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند.
دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.
هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند:
باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، و گرنه تمام خانه را به هم می ریزد.

آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد.
بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد

هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.
یک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازی می کرد.

پدر رو به او کرد و گفت:
پسرم، داری چی درست می کنی؟

پسر با شیرین زبانی گفت:
دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید!

و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:12 | 
خدايا

خدايا
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان.
اضطرابهاي بزرگ،غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم به روحم عطا كن.
لذت ها را به بندگان حقيرت ببخش و دردهاي عظیم بر جانم ريز.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:54 | 
سخن 429
چه بسيارند مرداني كه گناهكار و مجرم نيستند مگر به دليل ضعف آنان براي يك زن.
(ناپلئون بناپارت)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:40 | 
زيباست
پوزش خواستن پس از اشتباه زيباست، حتي اگر از يك كودك باشد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:37 | 
شاه عباس

شاه عباس از وزیر خود پرسید:امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟

وزیر گفت:الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!

شاه عباس گفت:نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود کفاشان میبایست به مکه میرفتند نه پینه دوزان، چونکه مردم نمیتوانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی کن و علت آنرا پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:36 | 
درسته ؟
یه دوستی میگفت باور کن خوابیدن چیز بدی نیست .


پ.ن : راست میگفت ؟!

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:52 | 
چرا
بعضی ها تو وبشون زیر شعر های قیصر امین پور می نویسن "مرحوم امین پور" . حالا یه سوال برام پیش اومد چرا زیر شعر حافظ یا سعدی با ... نمی نویسن مرحوم ... ؟

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:41 | 
شعر های زیبا 23
من پاییز را جارو می کنم
زمستان را پارو می کنم
و تابستان را می شویم
تا همیشه بهار باشد.


(قیصر امین پور)
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:35 | 

Designing & Supporting Tools By Arash RJ

Locations of visitors to this page


Clicky Web Analytics

Clicky

PageRank

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها و سایت ها

ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها