تبليغاتX
نصیحت
خانه | آرشيو | پست های قدیمی | پست الکترونيک | پروفايل
تعادل
دوست ندارم مردمی را که استوره ای می سازند یک شبه و یک روزه از عرش به فرش می آروند استوره خود را.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 23:57 | 
بهتر شوید
...[]


پ.ن : چگونه ممکن است کسی بداند رفتارش اشتباه است و سعی در اصلاح رفتارش نداشته باشد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 21:8 | 
لطفا
انسان ها را به گذشته شان نسنجید ، خود شما نیز دیروز کسی نبودید که امروز هستید.


پ.ن : به دیگران فرصت بدهید تا گذشته را جبران کنند ، همان طور که خودتان انتظار دارید به شما نیز فرصت بدهند.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 21:6 | 
ریاست
نمی دانم این ریاست چه دارد که کسی کوتاه نمی آید و همه فکر می کنند که لیاقتش را دارند .


پ.ن : عده ای دروغ می گویند ، عده ای شعار و ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 21:4 | 
اخلاق
بدترین کار این است که برای بالا بردن خود دیگران را پایین بیاوریم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 21:2 | 
باران

ابر پر باران بايد ببارد ، فرقي نمي كند كه آيا زمين به باران نياز دارد يا نه.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 20:59 | 
هفت بار
هفت بار روحم را مواخذه کردم :
اولین بار وقتی دیدم که برای رسیدن به مراحل بالا خود را خوار کرد.
دومین بار وقتی که درمقابل معلولین وانمود به لنگیدن کرد.
سومین بار وقتی که اختیار داشت و راحتی را بر مشکلات ترجیح داد.
چهارمین بار اشتباه کرده بود و خود را با عیب ها و اشتباهات دیگران تسلی داد.
پنجمین بار وقتی که غایب بود و صبر خویش را در بی عملی، نشانه قدرت خویش می دانست.
ششمین بار زمانی که زشتی چهره اش را نکوهش می کرد، در حالی که نمی دانست یکی از نقاب های خودش است.
هفتمین بار وقتی که چاپلوسی می کرد، در حالی که آن را به حساب فضیلت خویش می گذاشت.

(جبران خلیل جبران)
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت 16:29 | 
ایمان
زمانی می توانید ایمان داشته باشید که پیش داوری نکنید .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 2:20 | 
سخن 455
تعارف و خوش آمدگويي، چيزي مانند بوسيدن از روي چادر است. (ويكتور هوگو) (شاعر فرانسوی)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 2:17 | 
ارزش
ارزش استاد را دانستن هنر بزرگی نیست ، بلکه وظیفه است .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 0:21 | 
ضرب المثلهای فارسی 1

زد كه زد خوب كرد كه زد

داستان:

هروقت روستایی ساده دلی بنشیند و «خیال پلو» بپزد و آرزوهای دور و دراز ببافد حاضران این مثل را می زنند.

می گویند یك روز زنی كه شغلش ماست فروشی بود، ظرف ماستش را رو سرش گذاشته بود و برای فروختن به شهر می برد. در راه با خودش فكر كرد كه «ماست را می فروشم و از قیمت آن چند تا تخم مرغ میخرم. تخم مرغ ها را زیر مرغ همسایه میذارم تا جوجه بشه. جوجه ها كه مرغ شدند می فروشم و از قیمت آن گوسفند می خرم. كم كم گوسفندهام زیاد میشه، یك روز میان چوپون من و چوپون كدخدا زد و خورد میشه كدخدا مرا میخواد و از من میپرسه : چرا چوپون تو چوپون مرا زده؟

منم میگم : زد كه زد خوب كرد كه زد !» زن كه در عالم خیال بود همینطور كه گفت : «زد كه زد خوب كرد كه زد» سرش را تكان داد و ظرف ماستی از رو سرش به زمین افتاد و ماست ها پخش زمین شد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 21:40 | 
نور
خانه دوست کجاست؟
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 21:35 | 
شعر های زیبا 31
سر ناسزایان بر افراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشته‌ی خویش گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شیر ناب
سرانجام گوهر به کار آورد
همان میوه‌ی تلخ بار آورد
ز بد گوهران بد نباشد عجب
نشاید ستردن سیاهی ز شب


(سعدی)
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 21:29 | 
ادعا
به این نتیجه رسیده ام که :  ادعا + توانایی = یک مقدار ثابت .

گاهی نیز می اندیشم : شعار به توان 2 + عمل = یک مقدار ثابت .


پ.ن : این فرمول ها رو حس کردم اما نتونستم اثبات کنم (مثل انیشتین که ...). 

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 14:0 | 
سخن 454

زندگي مي تواند براي آنهايي كه در جستجوي دانش هستند يك تجربه باشد و نه يك وظيفه.

(نيچه)
(فیلسوف آلمانی)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 13:56 | 
این روز ها
کم اند کسانی که با چشم شان می بینند و با مغرشان فکر می کنند.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 13:18 | 
شنیدن

هر کسی تنها چیزی را می شنود که می فهمد. 

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 13:18 | 
شعر های زیبا 30

می نبـــــارد ابر تو بر بـــــــــــام ما            کس ندارد حســــرت ایّــــــــــام ما
جام خالی گشت و مستی سر نزد          نیست ساقی را نظر بر جــــــام ما

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 2:57 | 
هشیار

هله هشدار که در شهر ، دو سه هشیارند
که به تدبیر کله از سر شــــــــــــــــه بردارند


پ.ن : یکی از حسن های نصیحت اینه که بازدید کنندگانش بسیار باهوش ، فهمیده و دقیق هستن . (این حرفم حقیقت داره چون از نظرات کاملا پیداست. البته توجه داشته باشین که خیلی از نظرات به صورت خصوصی ارسال شدن)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 2:55 | 
تلاش
یک کاری کن از این بیشتر ... .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 23:55 | 
لبخند
به نظر می رسد انسان تنها موجودی ست که قدرت خندیدن به او عطا شده است.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 22:41 | 
سبز
نمی دانم این روز ها این مردم چه حاجتی دارند که بیشترشان سبز به دستشان بسته اند .


پ.ن 1: وضع بعضی ها بسیار وخیم است ، به سرشان هم سبز بسته اند !
پ.ن 2: رنگ سبز معجره می کند ؟
پ.ن 3: از همه جالب تر ، چند شبی ست تعداد زیادی Cicadella viridis در اطراف مانیتورم در حال پروازند. نکند اینان نیز به رنگ سبز خود می بالند ؟!

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 3:36 | 
ذائقه

می‌گویند روزی
ملانصرالدین به همسرش گفت:برایم شیرینی درست كن كه تعریف آن را فراوان از ثروتمندان شنیده‌ام.
همسرش می‌گوید آرد گندم نداریم. ملا می‌گوید آرد جو استفاده كن.
همسرش می‌گوید شیر هم نداریم. ملا جواب می‌دهد: به جایش آب بریز.
همسر ملا می‌گوید: شكر هم نداریم. ملا پاسخ می‌دهد: شكر نمی‌خواهد.
همسر ملا دست به كار می‌شود و با آرد جو و آب به اصطلاح شیرینی می‌پزد.
ملا بعد از خوردن، قیافه‌اش درهم‌ می‌رود و می‌گوید:چه ذائقه بدی دارند این ثروتمندها .


پ.ن : به راستی حکایت بعضی از ما این چنین است .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 2:20 | 
سخن 453

كسانى كه به آخرت ايمان ندارند كردارهايشان را در نظرشان بياراستيم [تا همچنان] سرگشته بمانند.

(قرآن کریم ، سوره النمل ، آیه 4)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 20:17 | 
برتر
اسیر تعلقاتی می شویم که از جنسشان نیستیم .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 19:45 | 
بهار
به دنبال خشبختی نباشید ، خوشبختی حس کردنی ست نه یافتنی .


پ.ن : مهم این است احساس کنید .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 17:14 | 
کوتاه
افسوس بعضی ها بسیار موقتی هستند ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 3:22 | 
وظیفه
کسی نمی تواند با شانه خالی کردن از مسئولیت های امروز از مسئولیت های فردا شانه خالی کند.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 3:22 | 
خدا
هيچ كس نمي تواند خدا را براي ديگران توصيف كند. زيرا به محض اينكه توانست خداي خويش را وصف كند، ديگر او خدا نبوده، بلكه مثل من و شماست.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 3:14 | 
سخن 452

گاه در عشق مي آموزيم كه رعايت حال ديگري بهتر از پافشاري در اثبات عقيده است. (لئوبوسكاليا)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 3:14 | 
کاش
کاش می شد گاهی خودمان را از دریچه چشم دیگران می دیدیم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 3:4 | 
تلاش
می گویند اگر خودت را بشناسی همه را شناخته ایی ...


پ.ن : این روز ها سخت درگیر شناختنم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 3:2 | 
اگر
اگر گذر زمان خطی بود ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 21:46 | 
همیشه

آب ، شیرین است برای شخصی که سخت تشنه است و تلخ است پس از چشیدن طعم بستنی شیرین.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 18:50 | 
شاید
جمعه ها همینجوری ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 14:57 | 
میرداماد

نیمه شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش. 

دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد. از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند . 

صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و .... محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجله من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند. 

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود . نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 13:24 | 

Designing & Supporting Tools By Arash RJ

Locations of visitors to this page


Clicky Web Analytics

Clicky

PageRank

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها و سایت ها

ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها