|
فریب
یک نفر را می توان همیشه فریب داد . همه را می شود یک بار فریب داد . اما . . . ! همه را نمی توان همیشه فریب داد!
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 22:37 |
تجربه
بعد از مدت ها به یک نتیجه خیلی جالب رسیدم : همیشه افرادی که در این وب زیاد نظر می نویسن ، بعد از مدتی هیچ نظری نمی نویسند ! البته شاید خودشون هم به همین نتیجه رسیدن ، شاید بد نباشه یادی ازشون کنم : 20 , ناشناس , k , الیانا , فرشته بنفش , snape , مر... , بی نام , آشنا , ... , ال... , sasan , یه انسان و افراد دیگری که نامشون رو از خاطر بردم . پ.ن : شاید دلیلش همین جمله باشه : آمدن هیچگاه دلیل ماندن نیست .
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 1:58 |
سخن 468
چيزي را كه طي سالها مي سازيد ممكن است كسي يك شبه خراب كند، با وجود اين بسازيد.
(مادر ترزا)
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 1:46 |
سخن 467
خوش رفتار كسي است كه بتواند با آدمهاي بد رفتار سازش كند.
(فرانسو)
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 1:45 |
شعر های زیبا 33
چون تو مشغولی بجویایی عیب کـــی کـنـی شادی بـزیبـایی غـیـب عیب جویا تو به چشم عیب بین کـــی تـوانی بود هـرگـز غـیـب بـایـن اولا از عــیــب خـــلـق آزاد شــو پس به عشق غیب مطلق شادشو مــوی بشکافی بـعـیـب دیـگــران ور بـــپـرسم عـیـب تــو کـوری در آن گــر بـعـیـب خـویشتن مشغولیی گـر چـه بـس مــعیـوبـی مـقـبـولـیـی
(عطار نیشابوری)
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 1:43 |
نوشته های زیبا 79
داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن. ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟
- مرد گفت: ای خدا نجاتم بده. - واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟ - البته که باور دارم. - اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 1:16 |
عقل
بيش از حد عاقل بودن كار عاقلانه اي نيست.
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 0:24 |
شعر های زیبا 32
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقد رزود دير ميشود !
(قيصر امين پور)
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 2:37 |
نیکی
انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.
| +|
نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 1:45 |
|
درباره وبلاگ
-نصيحت در جزئيات است و موعظه اعم است از كليات و جزئيات. ناشناسها همديگر را نصيحت نميكنند.
-و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی..
-اگر چيزي دلم را نلرزاند هدفم نيست.
-افكار من بلند، اما زمان من كوتاه است. اميدوارم خود را به حدود سیصد سالگي برسانم.
-چه حقیرند مردمان، وقتی، نه جرات دوسـت داشتن دارند، نه اراده ی دوسـت نداشتن، نه لیاقت دوسـت داشته شدن، و نه متانت دوست داشته نشدن... اما شعر عـاشـقانه می خوانند، مدام!
-آرزو دارم كه تا آخرين لحظه، وجودم ثمره بخش باشد و هنگامي بميرم كه هيچ كاري از من برنيايد.
-من می نویسم تا فراموش کنم. تو می خوانی تا به یاد آوری!
-درد بزرگی است که عاشق باشی,اما معشوقی نداشته باشی و .. رنج عظیمی است که معشوق باشی, اما لیاقت عشق را در خود نیابی
-نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
-معلمی شغل نیست . عشق است . ذوق است .ایثار و فداکاریست . اگر به عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست ، بر تو مبارک باد .
-گمان مبرید که اگر به حق سخنی به من گفته شود بر من سنگین آید و یا از کسی بخواهم مرا تجلیل و تعظیم کند،که هرکس شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او ناخوش و سنگین آید،عمل به حق و عدالت بر او سنگین تر است ،پس از سخن حق یا نظر عادلانه خودداری نکنید.
-خدایا ! تو دیر یا زود مشکل بندگانت را حل می کنی . توفیق بده تا من وسیله حل آن باشم .
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
خانگي سازي
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها
نوشته هاي پيشين
آرشيو موضوعي
گفت و گو برنامه نويس برنامه نويسانِ خسته آموزش پرواز در شهر عجايب انشاء افكار من من و دوستان اتفاقات عجيب نامه ها ناظر قرآن و شعر شعر های من کشف های من داستانک های من مصاحبه با من نهج البلاغه سخن بزرگان نوشته های زیبا خبر دل نوشته متفرقه مناسبت ها شعر های زیبا حکایت تلخ نوشته ها وصیت نامه چشم ها را باید شست در پی پاسخ جمع المثل بد شانسی خصوصی با خدا قوانین تاکسی نشین تائو کاغذ ديواری ضرب المثلهای فارسی حرف مردم
پيوندها
امکانات
|