تبليغاتX
نصیحت
خانه | آرشيو | پست های قدیمی | پست الکترونيک | پروفايل
زیبا
چه زیباست وقتی در اوج بی نیازی و سلامتی هستیم دست به دعا بلند کنیم.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 0:6 | 
عادت
عادت كنيد كه به ديگران كمك كنيد، خواهيد ديد كه نمي توانيد از اين كار دست بكشيد.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 15:43 | 
سخن 508

قطعا در اين ماجرا درس عبرتى بود ولى بيشترشان ايمان‏آورنده نبودند.

(قرآن کریم - سوره 26 - آيه 121)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 2:22 | 
اعتقاد نداری کار نکن
احسان دانشجوی سال آخر دامپزشکی بود. در طول دوران تحصیلش 15 بار تلاش کرده بود که سر یک کلاغ را به بدن یک کبوتر پیوند بزند. 14 بار ناموفق بود و آن یکبار آخر که حیوان بیش از یک ساعت زنده مانده بود ، خودش او را کشته بود. چون به معجزه اعتقاد نداشت...


پ.ن : rasha77

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 22:3 | 
بهتر
خشم را با مهرباني، بدي را با خوبي، آزار را با بخشش و دروغ را با راستي فرو بنشانيم.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 15:45 | 
شکر
یکیدر پيش بزرگى از فقر خود شكايت می كرد و سخت می ناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی ‏كنم. گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه می کنى؟ گفت: نه. گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟ گفت: هرگز. بزرگ گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله می کنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش ‏تر و خوشبخت ‏تر از بسيارى از انسان ‏هاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش ‏تر از آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى؟!
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 14:56 | 
در دسترس
آسوده باشيد كه در طول زندگي، هر چيزي كه نياز داشته و خواهان آن باشيد، زندگي در دسترس تان قرار خواهد داد.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 13:40 | 
خواسته
خواسته هاي خود را در ميان دو ديوار محكم اراده و عقل زنداني كنيد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 16:25 | 
سخن 507
اي كساني كه ايمان آورده‏ايد هنگامي كه به شما گفته شود مجلس ‍ را وسعت بخشيد (و به تازه واردها جا دهيد) وسعت بخشيد، خداوند (بهشت را) براي شما وسعت مي‏بخشد، و هنگامي كه گفته شود برخيزيد برخيزيد، اگر چنين كنيد خداوند آنها را كه ايمان آورده‏اند و كساني را كه از علم بهره دارند درجات عظيمي مي‏بخشد.

(قرآن کریم ، سوره المجادله ، آیه 11)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 12:18 | 
سخن 506

زندگی یعنی پژوهش و فهمیدن چیز جدید.

(پرفسور محمود حسابی)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 12:15 | 
لذت
در دنیا لذتی نیست که با لذت مطالعه برابری کند.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 12:11 | 
دیشب
دیشب در چنین ساعت هایی مشغول خرید بودیم (با م.م) که یک جوانی وارد مغازه شد و گفت : لطفا یک بسته سیگار بدون عکس بدین ! 

بعد از این که سیگار رو بهش داد متوجه شدم منظورش عکس ریه های خرابی هست که رو سیگار ها باید چاپ بشه و رو بعضی از خارجی هاش چاپ نشده  ....

2 تا دلیل واسه این کارش پیدا کردم :

1-می خواست خودش رو گول بزنه 
2-فکرمی کرد اونایی که عکس دارن ، چنین بلایی سر ریه هاش میارن ! (بلایی که سر عکس اومده بود)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 2:9 | 
مورچه
نقل شده كه حضرت داوود عليه السلام در حال عبور از بيابانى مورچه اى را ديد مرتب كارش اين است كه از تپه اى خاك برمى دارد و به جاى ديگرى مى ريزد. حضرت داوود از خداوند خواست كه از راز اين كار آگاه شود ... مورچه به سخن آمد كه: معشوقى دارم كه شرط و ميل خود را آوردن تمام خاكهاى آن تپه در اين محل قرار داده است! حضرت فرمود: با اين جثّه كوچك، تو تا كى مى توانى خاكهاى اين تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنى ، و آيا عمر تو كفايت خواهد كرد؟! مورچه گفت: همه ی اينها را مى دانم ولى خوشم که اگر در راه اين كار بميرم به عشق محبوبم مرده ام! در اينجا حضرت داوود عليه السلام منقلب شد و فهميد اين جريان درسى است براى او.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 0:47 | 
سرعت
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 23:12 | 

Designing & Supporting Tools By Arash RJ

Locations of visitors to this page


Clicky Web Analytics

Clicky

PageRank

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها و سایت ها

ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها