تبليغاتX
نصیحت
خانه | آرشيو | پست های قدیمی | پست الکترونيک | پروفايل
چرا خلق را آفرید؟
از شیخ ابوسعید ابوالخیر پرسیدند: خداوند چرا خلق را آفرید؟ فرمود: نـعمتش زیاد بود، نعمتخوار میخواست. رحمتش زیاد بود، گــنهکـــار میخواست. قـدرتش زیاد بود، نظـارهگـــر میخواست!

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 0:5 | 
سخن 520
سه چيز است كه بنده را به رضوان خدا مي‏رساند: 1 - زيادي استغفار 2 - نرمخويي 3 - صدقه بسيار دادن.
(امام جواد (ع))
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 0:11 | 
سخن 519
صبر را بالش كن! و فقر را در آغوش گير! و شهوات را به دور انداز! و با هواي نفس مخالفت كن! و بدان كه در برابر ديده خدايي، پس بنگر كه چگونه‏اي؟

(امام جواد (ع))

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 0:8 | 
شعر های زیبا 47
شبهاي بلند بي عبادت چه کنم طبعم به گنه کرده عادت چه کنم گويند کريمي ست گنه مي بخشد گيريم که ببخشد از خجالت چه کنم
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 21:45 | 
شکر
چون شقیق بلخی به مکه رفت و ابراهیم ادهم او را دید، شقیق گفت: ای ابراهیم، چه میکنی در کار معاش؟ گفت: اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم. شقیق فرمود: سگان بلخ هم این کنند که چون یابند مراعات کنند و دم بجنبانند و اگر نیابند صبر کنند! ابراهیم گفت: پس شما چگونه کنی؟ فرمود: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم. ابراهیم برخاست و سر شقیق را بوسید و گفت: والله تو استادی.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 13:41 | 
راز خدا ...
روزى، يكى نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت: اى شيخ! آمده‏ام تا از اسرار حق، چيزى به من بياموزى. شيخ گفت: بازگرد تا فردا ... آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشى بگرفتند و در حقه (جعبه) بكردند و سر آن محكم ببستند. ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت: اى شيخ، آنچه ديروز وعده كردى، امروز به جاى آر. شيخ فرمان داد كه آن جعبه را به وى دهند. سپس گفت: (مبادا كه سر اين حقه باز كنى). مرد حقه را برگرفت و به خانه رفت. در خانه صبر نتوانست كرد و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سرى از اسرار خدا است؟ هر چند كوشيد نتوانست كه سر حقه باز نكند. چون سر حقه باز كرد، موشى بيرون جست و برفت! مرد، پيش شيخ آمد و گفت: (اى شيخ! من از تو سر خداى تعالى‏خواستم، تو موشى به من دادى؟!) شيخ گفت: اى درويش! ما موشى در حقه به تو داديم، تو پنهان نتوانستى كرد؛ سر خداى را چگونه با تو بگوييم؟
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 13:40 | 
چاله
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟» گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 13:16 | 
خدایم
پیری فوت کرد. یکی از مریدانش او را در خواب دید و از حالش در قبر جویا شد که چه بر تو گذشت و در جوابِ "من ربُّک ... کیست خدایت؟" چه گفتی؟ گفت: از من پرسیدند خدایت کیست، خود را به خدایم سپردم و در جواب گفتم: من خانه ام را عوض کردم نه خدایم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 12:7 | 
سخن 518
عذر برادرت را بپذیر و اگر عذری نداشت، برایش عذری بتراش.

(امام علی (ع))
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 2:51 | 
خصوصی با خدا 10
خدایا مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نزند
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 21:12 | 
متهمم
طوری متهمم می کنید انگار سوسکی کشته ام آدم بود به سزایش رسید
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 2:23 | 
علم یا ثروت
‌معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.
پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..!
پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت: آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم « علم بهتر است..! »


پ.ن : اسپایدرمرد

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 14:25 | 
خصوصی با خدا 9
خدایا . . . پناه مي برم به تو از اينكه صبر تو و گذشت زمان گناهانم را از يادم ببرد و آنچنان آسوده سر بر بالين گذارم كه گويي هيچ خطايي از من سر نزده ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 23:4 | 
خصوصی با خدا 8
خداوندا . . . دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 23:1 | 
خصوصی با خدا 7
خدايا . . . آبروي مرا به توانگري نگه دار و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 23:0 | 

Designing & Supporting Tools By Arash RJ

Locations of visitors to this page


Clicky Web Analytics

Clicky

PageRank

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها و سایت ها

ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها