تبليغاتX
نصیحت
خانه | آرشيو | پست های قدیمی | پست الکترونيک | پروفايل
كمی بیشتر فكر كن شاید خیلی هم بی ربط نباشد
موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 23:55 | 
آهنگر
لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد. 
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت : `واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.` 
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی‌‌اش آمده است. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: 
- `در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.` 
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش روشن کرد و ادامه داد: 
- `گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.` 
باز مکث کرد و بعد ادامه داد: 
- `می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: `خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن.`

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 23:49 | 
چرا نمی‌دوی
جنگ بر علیه مسائل خاصی که با گذر زمان حل می‌شود، فقط نیروی شما را به هدر می‌دهد.

یک داستان چینی بسیار کوتاه، این موضوع را به تصویر می‌کشد: 
ناگهان در میان دشتی، باران گرفت. مردم به دنبال سرپناه می‌دویدند، به جز مردی که همان طور آرام به راه‌خود ادامه می‌داد. 
کسی پرسید: چرا نمی‌دوی؟
مرد پاسخ داد: چون جلو من هم باران می‌بارد!

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 23:46 | 
مردان خدا
علی صافی گلپایگانی هم ... .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 13:48 | 
سخن 538

اگر شما بتوانيد انساني را بخندانيد، بدانيد كه با هم مي‌توانيد هر كاري را انجام دهيد.

(نيكول ويليامسون)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 4:26 | 
سخن 537

براي دارندگان چشم دل، زيباترين منظره، مشاهده‌ي كسي است كه داراي روحي زيبا باشد.

(افلاطون)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 4:25 | 
معلم جبرئیل
روزی جبرئیل در خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول صحبت بود که حضرت علی (علیه السلام) وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید برخاست و شرائط تعظیم بجای آورد.
پیامبر فرمودند: ای جبرئیل! از چه جهت به این جوان تعظیم میکنی؟ 
عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او را بر من حق تعلیم است.
پیامبر فرمودند: چه تعلیمی؟
جبرئیل عرض کرد: در وقتی که حق تعالی مرا خلق کرد، از من پرسید: «تو کیستی و من کیستم؟» ... من در جواب متحیر ماندم و مدتی در مقام جواب ساکت بودم، که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و این طور به من تعلیم داد که بگو: «تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بندهی ذلیل، جبرئیلم» ... از این جهت او را که دیدم تعظیمش کردم.
پیامبر پرسیدند: مدت عمر تو چند سال است؟
عـرض کــرد: یا رسول الله! در آسـمان، سـتارهای هــست کـه هـــر 30 هــزار سال یکبار طـلوع میکـند، مـن آن را 30 هزار بار دیدهام.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در دوشنبه چهاردهم دی 1388 و ساعت 2:59 | 
شعر های زیبا 50
درد من حصار برکه نیست،
درد من زیستن با ماهیانی‌ست که فکر رسیدن به دریا به ذهنشان خطور نکرده است.

(قیصر امین پور)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 15:3 | 
شعر های زیبا 49
باز آ، باز آ، هــــر آنكه هستي باز آ             گــــر كافر و گبر و بت پرستي باز آ
اين درگه ما، درگه نوميدي نيست              صــد بار اگــــر توبه شكستي باز آ

(ابو سعید ابوالخیر)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت 14:53 | 
سخن 536
هر كه به من ايمان آورد، كارهايي را كه من مي كنم او نيز خواهد كرد و بزرگتر از اينها را نيز خواهد كرد.
(انجيل يوحنا باب 14 آيه 12)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 23:36 | 
سخن 535

از جانب خدا فقط مواهب نيكو و كامل به ما مي رسد، زيرا او آفريننده همه روشنايي هاست. 

(عيسي مسيح(ع))

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 23:36 | 
راز موفقيت

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت " فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را بتو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت .

سقراط از او خواست که به سوی دیگر رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید.

ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان ناامیدانه تلاش کرد خود را رها کند اما سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را از دست سقراط خلاص کند.

همین که به روی آب آمد ، اول کاری که کرد آن بود که نفسی عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "  زیر آب که بودی ، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت " هوا ."

سقراط گفت " هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی ، تلاش خواهی کرد که آن را بدست آوری، راز دیگری ندارد."

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 23:34 | 
فقط امروز

1-فقط امروز ، خشمگين مباش
2-فقط براي امروز ، نگران مباش
3-فقط براي امروز از خدا سپاسگزار باش
4-فقط براي امروز صادقانه كار كن
5-فقط براي امروز ، نسبت به همه مهربان باش

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 23:14 | 
سخن 534
درد در توست درمان هم در توست.

(امام علی (ع))
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 22:54 | 

Designing & Supporting Tools By Arash RJ

Locations of visitors to this page


Clicky Web Analytics

Clicky

PageRank

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها و سایت ها

ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها