تبليغاتX
نصیحت
خانه | آرشيو | پست های قدیمی | پست الکترونيک | پروفايل
مترسك - كلاغ
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود....
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت 0:43 | 
سخن 545

عشق اگر دوام یابد به ابتذال کشیده می شود!

 (دکتر شریعتی)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در سه شنبه ششم بهمن 1388 و ساعت 0:42 | 
سخن 544
و به مال يتيم، جز به بهترين صورت و براى اصلاح، نزديك نشويد، تا به حد رشد خود برسد.
و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد.
هيچ كس را، جز به مقدار تواناييش، تكليف نمى‏كنيم و هنگامى كه سخنى مى‏گوييد، عدالت را رعايت نماييد،حتى اگر در مورد نزديكان شما بوده باشد و به پيمان خدا وفا كنيد،
اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى‏كند، تا متذكر شويد


(قرآن كريم - سوره الانعام آيه 152)

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در یکشنبه چهارم بهمن 1388 و ساعت 1:6 | 
يافت
در دنيا عده ي اندك شماري يافت مي شوند كه مي توان به آنها اعتماد كرد؛ بايد گشت و اينها را يافت.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 23:56 | 
زمان
زمان، آن گونه آراسته نيست كه مي پنداريم.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 23:54 | 
پرسش
بيان پرسشي بجا، يعني به نيمه‌راه خردمندي رسيدن.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 23:53 | 
نقش
هر نقشي را كه بازي كنيد، به همان نقش تبديل خواهيد شد.

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 23:51 | 
شهید مطهری

شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته  :

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به آن سنگ نمی زند....

اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است .

تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است.

اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود.

و این نشانه یک جامعه مرده است.

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر 


|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 4:19 | 
استاد راهنما

روزی آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جد مشغول نوشتن بود.  روباهی او را ديد. 
روباه: خرگوش داری چيکار مي کنی؟ 
خرگوش: پايان نامه ام را می نويسم.
روباه: جالبه! حال موضوع پايان نامه ات چيست؟ 
خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور می تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نويسم. 
روباه: احمقانه است، هر کسي می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند. 
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اين رو به تو ثابت کنم، دنبال من بيا. 
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهايی از لانه خارج شد و به شدت به نوشتن خود ادامه داد. 
در همين حال، گرگی از آنجا رد می شد. 
گرگ: خرگوش اين چيه داري می نويسی؟ 
خرگوش: من دارم روی پايان نامه ام که يک خرگوش چطور می تونه يک گرگ رو بخوره، کار می کنم. 
گرگ: تو که تصميم نداری اين مزخرفات رو چاپ کنی؟ 
خرگوش: مي خواهی بهت ثابت کنم؟ 
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. 
خرگوش پس از مدتی به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد. 
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود. 
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلی در حال تميز کردن دهان خود بود.

نتيجه:
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد. 
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پايان نامه تان داشته باشيد یا نه. 
آن چيزی که مهم است اين است که استاد راهنمای شما کيست ؟!!


|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در شنبه سوم بهمن 1388 و ساعت 4:19 | 
هموطن
يكي از مشكلات بزرگ هموطن هايم در اين روز ها اين است كه نمي توانند روزانه بيش از 15 ميليون تومان پول نقد از بانك دريافت كنند !

پ.ن 1: البته مي توانند روزانه بيش از N ميليون تومان واريز كنند .
پ.ن 2: بيچاره ها اگه ميدونستن پولشون رو بهشون پس نميدن هرگز اين كار رو نمي كردند :د

پ.ن 3: تجربه اي باشد براي ما ، كه هميشه پولهايمان را زير فرش يا داخل بالش و .. مخفي كنيم .

پ.ن 4 :‌در اين خاك ، همه ما عادت كرده ايم به جاي حل مشكلات ، صورت مسئله را به حدي خط خطي كنيم كه حتي اگر كسي هم بخواهد و بتواند آن را حل كند نتواند صورت مسئله را بخواند .

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه دوم بهمن 1388 و ساعت 15:9 | 
خیال می کنید نمی دانیم ؟
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.  جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان  کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که  دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

 با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.
|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه دوم بهمن 1388 و ساعت 14:7 | 
ميگن جوينده يابندست ...
من حتي با همين پاها ميرم تا حدي كه جا هست ...

|+| نوشته شده توسط آرش آرجی در جمعه دوم بهمن 1388 و ساعت 14:3 | 

Designing & Supporting Tools By Arash RJ

Locations of visitors to this page


Clicky Web Analytics

Clicky

PageRank

ابزار حدیث روز برای وبلاگ ها و سایت ها

ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها