چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند
صداي شان را بلند ميکنند
و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه،
آرامش و خونسردي مان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد:
اين که آرامش مان را از دست ميدهيم درست است
امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟
آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟
چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند
امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند،
قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد.
آنها براى اين که فاصله را جبران کنند
مجبورند که داد بزنند.
هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد،
اين فاصله بيشتر است
و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد:
هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند
بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند.
چرا؟
چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد،
چه اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند
و فقط در گوش هم نجوا ميکنند
و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام،
حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند
و فقط به يکديگر نگاه ميکنند.
اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد
|+|
نوشته شده توسط آرش آرجی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 2:33 |
درباره وبلاگ
-نصيحت در جزئيات است و موعظه اعم است از كليات و جزئيات. ناشناسها همديگر را نصيحت نميكنند.
-و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی..
-اگر چيزي دلم را نلرزاند هدفم نيست.
-افكار من بلند، اما زمان من كوتاه است. اميدوارم خود را به حدود سیصد سالگي برسانم.
-چه حقیرند مردمان، وقتی، نه جرات دوسـت داشتن دارند، نه اراده ی دوسـت نداشتن، نه لیاقت دوسـت داشته شدن، و نه متانت دوست داشته نشدن... اما شعر عـاشـقانه می خوانند، مدام!
-آرزو دارم كه تا آخرين لحظه، وجودم ثمره بخش باشد و هنگامي بميرم كه هيچ كاري از من برنيايد.
-من می نویسم تا فراموش کنم. تو می خوانی تا به یاد آوری!
-درد بزرگی است که عاشق باشی,اما معشوقی نداشته باشی و .. رنج عظیمی است که معشوق باشی, اما لیاقت عشق را در خود نیابی
-نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
-معلمی شغل نیست . عشق است . ذوق است .ایثار و فداکاریست . اگر به عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست ، بر تو مبارک باد .
-گمان مبرید که اگر به حق سخنی به من گفته شود بر من سنگین آید و یا از کسی بخواهم مرا تجلیل و تعظیم کند،که هرکس شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او ناخوش و سنگین آید،عمل به حق و عدالت بر او سنگین تر است ،پس از سخن حق یا نظر عادلانه خودداری نکنید.
-خدایا ! تو دیر یا زود مشکل بندگانت را حل می کنی . توفیق بده تا من وسیله حل آن باشم .